
دریغ روز جوانی و عهد برنایی نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی سر فروتنی انداخت پیریم در پیش پس از غرور جوانی و دست بالایی دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد ستیز دور فلک ساعد توانایی زهی زمانهٔ ناپایدار عهد شکن چه دوستیست که با دوستان نمیپایی که اعتماد کند بر مواهب نعمت که همچو طفل ببخشی و باز بربایی بهزارتر گسلی هر چه خوبتر بندی تباهتر شکنی هر چه خوشتر آرایی به عمر خویش کسی کامی از توبرنگرفت که در شکنجهٔ بیکامیش نفرسایی اگر زیادت قدرست در تغیر نفس نخواستم که به قدر م...
ادامه مطلب